خرید بک لینک

دیشب تو خواب پیانو زدم.

امروز تو بیداری، بهش فکر می کنم.

برچسب: بومة,بوما,بومبو,بوم,بومادران,بومرنگ,بومبا,بوملي,بومباي,بوم بوم, نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 20:06

یکی از بچه ها حرف قشنگی زد. گفت من یه فکر ایده آلی دارم. بیا تصور کنیم بعد از این که آزمون مرحله دوم رو دادیم تصادف کردیم و رفتیم تو کما. الانم باید یه دوره ی نقاهتیو بگذرونیم و شروع کنیم کنکور خوندن. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. حس می کردم خیلی آسون تر از اینا باشه. دیروز نقره م رو در آوردم از کیفم و گذاشتم جلوی دید و تصمیم گرفتم حیات گیاهیم رو - دراز کشیدن روی تخت و گریه کردن و رد کردن تمام دعوت های این ور و اون ور رفتن و التماس به مامان که مهمونی نگیره -تموم کنم. امروز، دیدم آسون نیست. دیدم گوشه گوشه ی شهر پر از خاطره ست و من پر از تلخی ای که هیچ ربطی به رنگ مدال

برچسب: در حکم یک نعره لب دوختن, نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 20:06

یک رابطه ی بالغ و سالم چیزی نیست که تو رمانا و فیلما می بینیم. یک رابطه ی سالم و بالغ چیزی نیست که پر از جنجال و آشوب باشه. پر از درگیری و استرس و فکرای بیخود کنه آدم رو. حوصله شکافتن موضوع رو ندارم راستش اما اومدم بگم که تاسف باره که خودمون رو گول می زنیم و درگیر همچین چیزایی میشیم و شکست هایی میخوریم که جدی نیستن اما عواقب جدی ای دارن. این جور چیزا افتخار نیست.قوی باشیم برای قطع کردنش. دوستی ها و حتی عاشقانه های این مدلی قلابی ترین چیزای دنیان و بعضا شرم آورتریناشون. جوری زندگی کنیم که با افتخار درمورد خودمون حرف بزنیم. هر آدم جدیدی که وارد زندگیمون میشه

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 20:06

زیادی جدی شده زندگی.

برچسب: باختم آخر بازی همگی دست زدند,باختیم آخر بازی همگی دست زدند, نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 20:06

چند وقت پیش داشتم فکر می کردم سینما گند زده تو تصورات من یا مشکل از خودمه کلا؟ مثلا یه تیکه ی مسترنوبادی هست که آقا هنوز پونزده شونزده سالشه و معشوقه ی آبیش اذیتش کرده با کاراش. سوار موتورش میشه و با سرعت می رونه و چند تا تصمیم مهم می گیره و بلند بلند فریادشون می زنه. بعد می بینیم که رسیده به چیزایی که اون شب خواست. بعد الان من دو سه ساله به هیچ تصمیمی پایبند نیستم چون انگار به این باور دارم که باید یه زخمی بخوری و بعدش با موتور و سرعت بالا برونی و تصمیماتو فریاد بزنی و اگه این جوری نباشه اصلا درست نیست. نه این که گوشه ی خونه بگی بسه دیگه جمع کن خودتو و بلند

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 20:06

کیفیتی از شوریدگی در من هست که از دستش کلافه م و در عین حال دوستش دارم، به مادرانه ترین شکل.

از این به بعد تجربه ها رو باید بنویسم یه جا.

ترجیع سعدی رو حفظ شدم تقریبا.

باید بمونه این آشفتگی، این تقلای درونی، یا باید ازش جدا شد؟ اصلا میشه ازش جدا شد؟

اگر شاعر بودم یا نویسنده یا موسیقی ساز (!) باهاش کنار میومدم.

الان، فقط دست و پا زدن تو گله.


پووفف.

برچسب: این صبر که من میکنم, نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 20:06

وقتی نمی شود که فقط گفت.

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 20:06

صفحه بندی